خواب گریه ها

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 
تو هم با من نبودی

مثل من با من

و حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی

آن که می پنداشتم باید هوا باشد

و یا حتی گمان می کردم این تو

باید از خیل خبرچینان جدا باشد

تو هم با من نبودی
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

و امروز دوباره شک کردم!
به بودن ها
به...............به دوستی ها..
به عهد ها...........به رابطه ها
به حرف ها......به انسان ها......به آدمها...!
و شک کردم به خودم!!!!!!!!
شاید خودم وجود ندارم....
سیلی زدم به خودم....
نه هستم اما چه بودنی.....
که همه چیز به مرز بی وجودی میکشد
و چه قدر متنفرم از این حس
و چه قدر این بغض، ظالمانه به گلویم چنگ می زند داره خفم میکنه......
تو اتوبوس بودم اشک هایم جاری شد....
زن نگاهم کرد...نگاه ترحم آمیز....هه...
نمیدانست که من از این آدمها کلافم ، بیزارم
و افکار، خصمانه مغز و روحم را می ساین
کاش این ها را مثل کاغذ مچاله میکردم به سطل زباله پرت میکردم...........
اما نمیشه...!
 
پ.ن. دلم برایت تنگ است کاش یه کوچولو مثل من دلتنگ بودی همینم برایم بس بود...اما نمیدونم هیچ از احوالت ..از هوایت ..از روزگارت هیچ نمیدانم...یادش بخیراینروزهای آنرزوهایمان ..یادش بخیر .....
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 
 
شب یلدای بی فردا
کنار هم نشستنها ،
تفال های پنهانی
به حافظ دل سپردن ها
مرور خاطرات هر چه بود و رفتِ اغلب تلخ
ولی تنهایمان را
اتحاد قلب های خسته مان پر کرد
زمستان بود
دانستم که گرم دستهایت را فراوان دوست می دارم
زمستان رو به پایان است می دانم...
 
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 
 
‎-سلام/یعنی دلم برات تنگ شده بود.
-سلام/یعنی من هم همینطور.
-امروز هوا سرد شده/یعنی دیروز نبودی.
-شاید بارون بیاد/یعنی امروز هستم،نگاهم کن.
-شعری رو که خواستی پیدا کردم/یعنی دیروز همه اش به فکر تو بودم.
-می خوام بذارمش تو قاب که هر روز بخونمش/که هر روز به یاد تو باشم.
-وسط های شعر گریه ام گرفت/بس که به تو فکر کردم.
-فقط شعر خوبه که آدم رو به گریه می اندازه/کاش آن لحظه پیش تو بودم.
-اون جا که درباره ی ترسیدن از عشق بود/من از عشق تو می ترسم.
-یکی هم برای تو قاب می کنم.دوست داری؟/دوستت دارم.
-دوست دارم/دوستت دارم.
پ.ن.خدایا ازت ممنونم که درتنهاییترین تنهاییم داری قویترینم میکنی باورم نمیشه اینقدر صبوری ومدارا قلب
تاوان حرفهایی که نمیتوانی به زبان بیاوری تارهایی هستند که یک شبه در لابه لای موهایت نهان میشوند ............
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چنان میگذرد که لحظه به لحظه ثانیه ها با خاطراتی مرا دل میسوزانند و مثل کودکی بی ادب دو دست را به کمر میزنند و برایم زبان در میاورند مرا میکشانند تا یک نفس عمیق تا پلک روی هم گذاشتنی و آخ گفتنی ..آخ آخ چه میدانستم که چنین میشود..

اینروزها قهقه ام را بر عکس بخوان..

من ناخواسته هر روز با ماسکی بر صورت میگذرانم تا شب ..

دیگر مهم نیست احوالم ..پرس و جویی نمی کند کسی چون میخندم .مینویسم.هستم ..میروم..می آیم...

اما خودم نیستم !خودم که میدانم. خودم که باور میکنم خودم نیستم ...

از"من"و"خودم"بدم میاید کاش جایگزینی داشت..

دلم میخواهد خودم را "رها" کنم وپرواز کنم اما هرچه سعی میکنم همانم! ناتوان در بند افکارم که بی جهت سوق می دهند مرا به سوی بی رحمیت ...از کجا بی رحم شدی ومن نخواستم باور کنم ؟؟!!با  اینهمه صبر میکنم تا ندانم کی .......

همش سهم من از "تو" فقط یک پنجره کوچک از چشمانت بود که گهگاه همان نیم نگاهت هوای دلم را عوض میکرد و پر از عطر خوش ...

هر روز مسیر آمدنت را ورفتن وبدرقه کردنت را نگاه میکنم تا بلکه هر چه دست نیافتنیست باز هم آرزوکنم بازگشتت را ای دوست !!ای دوست !!اینهمه بی خبری محال بود !!!چرا واقعیتش کردی ؟؟!!

اولین روز پاییز رابا "تو" چه شروعی کردم و بی خبر از اینهمه بی وفاییت شادمانه چرخیدم کاش دوستی با وفا بودی و با مرام کاش ..خودمانیم از دوست معمولی برایم عزیز تر بودی.... باور کن جای خالیت درد دارد !!دیروز خواندم جایی "از درد بی حس شدن" حال من اینگونه ام بی حس شدم.

راستش نمیدانی چقدر امیدوارم برای آمدنت وهر روز منتظر آن اتفاق خوب وآن معجزه هستم .هر غروب با "تو"قراری دارم چشم بر هم میگذارم وتمام ذهنم را خالی از هر چیز وپر از "تو"میکنم واز خدایت میخواهمت !!دوستم کاش برگردی .........

 

پ.نمدتی است دیگر صدایم را نمی شنوی ، صدایت را نمی شنوم
درست از همان روز که گفتی تنهایت نمی گذارم!!!
می نویسم شاید بخوانی
اما حالا دیگر خواندنت هم دردی را از من دوا نمی کند
می دانی
... ... ... روزها می گذرد ، ماه ها می گذرد
و سالها نیز خواهند گذشت
اما چیزی در من تغییر نمی کند
هیچ چیز...
انگار که چیزی را گم کرده باشم ، هر روز به دنبال اش می گردم
نمی دانم گم کرده ام
یا جایی جا مانده است
یا شاید تو آن را با خود برده ای
جایش خالی است
می سوزد
...
و هیچ چیز دیگری جایش را پر نخواهد کرد..

 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اگر دروغ رنگ داشت؛هر روز شاید،ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.
اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.
اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛محال نبود وصال!و عاشقان که همیشه خواهانند،همیشه می توانستند تنها نباشند.
اگر گناه وزن داشت؛هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.
اگر غرور نبود؛چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،جستجو نمی کردیم.
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،حبس نمی کردیم.
اگر خواب حقیقت داشت؛همیشه خواب بودیم.هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛ولی گنج ها شاید،بدون رنج بودند.
اگر همه ثروت داشتند؛دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛تا دیگران از سر جوانمردی،بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،اگر همه ثروت داشتند.
اگر مرگ نبود؛همه کافر بودند،و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.
اگر عشق نبود؛به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر عشق نبود؛اگر کینه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،من بی گمان،دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیزهرگز ندیدن مرا.
آنگاه نمیدانم ،به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟
گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی
 

گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ .خودت هستی که دور می شوی و نزدیک...حال همکه دیگر نیستی اما به خیال خودت ."تو" در امن ترین جای دنیاییی نه به خیال خودت به خواسته خودم ..آنچنان در قلبم نهادمت که مگر با شکستنش بیرون بیایی .حتما میگویی چطور هنوز نشکسته ؟؟!!!بله هنوز نشکسته هنوز امیدوار ودوستت داره ...بی رحمیت را دوست دارم دوست داشتنی ترت میکند ...فقط  دلم میخواهد نه از قاصدک که دیگر هیچ خبری برای من ندارد از کلاغی بشنوم که گه گاه از ذهنت مرا گذر میدهی همش گاهی .......

روی ماه جدیدت را دیدم ...تنها  "وان یکاد" بر زبان جاری کردم الهی همیشه سلامت وبه دور از هر غم باشی ...

حیف که هر بار دلم لرزید پنهانش کردم شاید برای همین است تنها ماندن ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر بکوه و بیابان تو داده ای ما را

شکر فروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکر خارا

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرشی نکنی عندلیب شیدا را

بخلق ولطف توان کرد صید اهل نظر

به بند ودام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو باحبیب نشینی وباده پیمایی

بیاد دار محبان باد پیما را

جز این قدر نتوان گفت درجمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر بگفته حافظ

سرود زهره برقص آورد مسیحا را

................................

پ.ن:دوستای خوبم شاید اینجا نباشد کسی تا دلیل بخواهد برای نوشتهایم وبدنبال مخاطب نوشته هایم باشد فقط بتونم بنویسم از هر آنچه در من است ومیگذرد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |